دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه میکردند.یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر میکند؟میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت میبینی، لذت ببری.میمون اول با ناراحتی گفت: تو فقط به دنبال لذت زندگی هستی و هیچ وقت نمی خواهی واقعیتها را با منطق بیان کنی.در همین حال هزار پایی از کنار آنها میگذشت.میمون دوم با دیدن هزار پا از او پرسید: هزار پا، تو چگونه این همه پا را با هماهنگی حرکت میدهی؟هزارپا جواب داد: تا به امروز راجع به این موضوع فکر نکرده ام.میمون دوم گفت: خوب فکر کن چون این میمون راجع به همه چیز توضیح منطقی میخواهد.هزار پا نگاهی به پاهایش کرد و خواست توضیحی بدهد:خوب اول این پا را حرکت میدهم، نه، نه. شاید اول این یکی را. باید اول بدنم را بچرخانم، ...هزار پا مدتی سعی کرد تا توضیح مناسبی برای حرکت دادن پاهایش بیان کند.ولی هرچه بیشتر سعی میکرد، ناموفقتر بود. پس با ناامیدی سعی کرد به راه خودش ادامه دهد، ولی متوجه شد که نمیتواند.با ناراحتی گفت: ببین چه بلایی به سرم آوردید. آنقدر سعی کردم چگونگی حرکتم را توضیح دهم که راه رفتن یادم رفت.میمون دوم به اولی گفت: میبینی! وقتی سعی میکنی همه چیز را توضیح دهی اینطور میشود.پس دوباره به غروب آفتاب خیره شد تا از آن لذت ببرد
هر وقت دلت خواست عيب كسي رو بگيري ، يادت باشه كه تو اين دنيا، همه مردم مزاياي تو رو نداشته ن
.
بهرة اشخاص را از اصول انسانيت در هنگام تولد به يكسان تقسيم نمي كنند
.
.
.
گتسبي به چراغ سبز ايمان داشت، به آينده لذتناكي كه سال به سال از جلو ما عقب تر مي رود. اگر اين بار از چنگ ما گريخت چه باك، فردا تندتر خواهيم دويد و دست هايمان را درازتر خواهيم كرد و سرانجام يك بامداد خوش ...
و بدين سان در قايق نشسته پارو بر خلاف جريان آب مي كوبيم، و بي امان به طرف گذشته رانده مي شويم.
.
.
حتما اين كتاب رو بخونين(( گتسبي بزرگ )) نوشته اسكات فيتس جرالد ، دومين رمان بزرگ قرن
بايد قيد تصميم كبرامو بزنم .... ديگه ماها واسه همديگه اعصاب نمي ذاريم
يه وقتهايي ، تقريبا ۱۰ سال پيش كمتر اعتراض ميكردم، كمتر حرف مي زدم، كمتر احساساتم رو بروز مي دادم، صبور تر بودم، البته خيلي هم ضرر كردم و تاوانهاي زيادي پس دادم،
راستي دوستاي خوبم عيدتون مبارك
انشاء اله اوضاع اوحوال روحي و رواني و اعصابي هممون امسال بهتر و همراه با آرامش بيشتر باشه و الي آرزوهاي ديگه مون همش برآورده بشه حتما حتما، تسليم سرنوشت و تقدير و اين حرفها نباشين انشاء اله
درياچه مشهورترين قطعه در ادبيات فرانسه و شاهكار ((آلفانس دو لا مارتين )) شاعر قرن ۱۹ اين كشور است. اين شعر زيبا رو بعد از غرق شدن معشوقه اش در درياچه اي كه خاطرات مشترك زيبايي با هم داشتند، سروده، و اين ترجمه فارسي توسط استاد گرامي (( شجاع الدين شفا )) به عنوان اولين اثر ادبي در ايران منتشر شد
درياچه:
از اين قرار ما در ميان اين ظلمت جاودانه بي آنكه قدمي باز پس گذاريم
پيوسته به سوي سواحل تازه اي در حركتيم
ايا هرگز نخواهيم توانست در روي اين اقيانوس بي كران زمان حتي يك روز لنگر اندازيم و توقف كنيم؟
اي درياچه هنوز سال گردش خود را به پايان نرسانيده است
و اكنون مرا بنگر كه آمده ام تا به تنهايي در نزديكي امواج عزيزي كه او آرزوي بازديد آنها را به دنياي ديگر برد
بر روي تخته سنگي كه بارها بر روي آن نشسته اش ديده اي جاي گيرم
آن روز نيز تو همين گونه در زير تخته سنگ هاي عظيم مي خروشيدي
آن زمان نيز به همين سان امواج خود را بر سينه ي آنان مي سائيدي
آن وقت نيز چون امرزو موج هاي كف آلوده ي خويش را بر پاهاي نازنين او نثار مي كردي
به ياد داري يك شب من و او به آرامي بر روي آب هاي تو پارو مي زديم
در زير آسمان و در روي آب هيچ صدايي بجز زمزمه ي پاروي قايقرانان كه امواج دلپذيري را بر هم مي زدند شنيده نمي شد
ناگهان انعكاس آهنگي كه از نزديكي ساحل بر مي خاست امواج تو را به سوي خويش متوجه ساخت و آوايي كه نزد من بسي عزيز است چنين گفت:
اي زمان از گردش بايست و اي ساعات وصال از گذشت بمانيد
بگذاريد لختي چند با آسودگي لذات شيرين ترين روزهاي عمر خويش را بچشم
بيچارگاني كه پيوسته آرزوي مرگ مي برند فراوانند
برويد و بر آنان بگذريد و ايام محنتشان را زودتر به پايان رسانيد
برويد و دمي نيك بختان را فراموش كنيد
ولي افسوس كه بيهوده از عمر فرصت مي طلبم
زيرا دور زمان از دست من فرار مي كند و مي گريزد
به شب مي گويم اندكي آهسته تر بگذرد و سپيده ي بامدادي براي محو آن سر از پشت افق به در مي كند
پس بياييد يكديگر را دوست بداريم و شادمان باشيم
زيرا نه براي درياي زمان كناره اي است و نه براي انسان مغروق پناهگاهي
همه چيز مي گذرد و ما را به سرعت به سمت وادي عدم مي كشاند.
دوستدارتو : بابالنگ دراز
دکتر الهی قمشه ای می گوید
یکی از جذاب ترین تعبیرات " نفس و عشق " ، قصه دیو و سلیمان است که از دیرباز
در ادب پارسی به اشاره و تلمیح از آن یاد شده است .
قصه چنین است که سلیمان فرزند داود ، انگشتری داشت که اسم اعظم الهی بر نگین آن
نقش شده بود و سلیمان به دولت آن نام ، دیو و پری را تسخیر کرده و به خدمت خود
در آورده بود ، چنانچه برای او قصر و ایوان و جام ها و پیکره ها می ساختند
(قرآن / سبا / ١٣) این دیوان ، همان لشکریان نفسند که اگر آزادباشند ، آدمی
را به خدمت خود گیرند و هلاک کنند و اگر دربند و فرمان سلیمان روح آیند ، خادم
دولتسرای عشق شوند.
روزی سلیمان انگشتری خود را به کنیزکی سپرد و به گرمابه رفت . دیوی از این
واقعه باخبر شد . در حال خود را به صورت سلیمان در آورد و انگشتری را از کنیزک
طلب کرد . کنیز انگشتری به وی داد و او خود را به تخت سلیمان رساند وبر جای او
نشست و دعوی سلیمانی کرد و خلق از او پذیرفتند ( از آنکه از
سلیمانی جز صورتی و خاتمی نمی دیدند . ) و چون سلیمان از گرمابه بیرون آمد واز
ماجرا خبر یافت ، گفت سلیمان حقیقی منم و آنکه بر جای من نشسته ، دیوی بیش نیست
. اما خلق او را انکار کردند . و سلیمان که به ملک اعتنایی نداشت و درعین سلطنت
خود را " مسکین و فقیر " می دانست ، به صحرا و کنار دریا رفت و ماهیگیری پیشه
کرد.
دلی که غیب نمایست و جام جم دارد
ز خاتمی که دمی گم شود ، چه غم دارد؟
حافظ
اما دیو چون به تلبیس و حیل بر تخت نشست و مردم انگشتری با وی دیدند و ملک بر
او مقرر شد ، روزی از بیم آنکه مبادا انگشتری بار دیگر به دست سلیمان افتد ،
آن را در دریا افکند تا به کلی از میان برود و خود به اعتبار پیشین بر مردم
حکومت کند . چون مدتی بدینسان بگذشت ، مردم آن لطف و صفای سلیمانی را در
رفتار دیو ندیدند و در دل گفتند :
که زنهار از این مکر و دستان و ریو
به جای سلیمان نشستن چو دیو
و بتدریج ماهیت ظلمانی دیو بر خلق آشکار شد و جمله دل از او بگردانیدند و در
کمین فرصت بودند تا او را از تخت به زیر آورند و سلیمان حقیقی را به جای او
نشانند که به گفته ی حافظ :
اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیل ، دیو سلیمان نشود
و
بجز شکر دهنی ، مایه هاست خوبی را
به خاتمی نتوان زد دم از سلیمانی
و به زبان مولانا :
خلق گفتند این سلیمان بی صفاست
از سلیمان تا سلیمان فرق هاست
و در این احوال ، سلیمان همچنان بر لب بحر ماهی می گرفت . روزی ماهی ای را
بشکافت و از قضا ، خاتم گمشده را در
شکم ماهی یافت و بر دست کرد .
سلیمان به شهر نیامد ، اما مردم از این ماجرا با خبر شدند و دانستند که سلیمان
حقیقی با خاتم سلیمانی ، بیرون شهر است . پس در سیزده نوروز بر دیو بشوریدند و
همه از شهر بیرون آمدند تا سلیمان را به تخت باز گردانند . و این روز ، بر خلاف
تصور عامه ، روزی فرخنده و مبارک است و به حقیقت روز سلیمان بهار است . و نحوست
آن کسی راست که با دیو بسازد و در طلب سلیمان از شهر بیرون نیاید .
و شاید رسم ماهی خوردن در شب نوروز ، تجدید خاطره ای از یافتن نگین سلیمان
ورمزی از تلاش انسان برای وصول به اسم اعظم عشق باشد که با نوروز و رستاخیزبهار
همراه است و از همین روی ، نسیم نوروزی نزد عارفان همان نفس رحمانی عشق است که
از کوی یار می آید و چراغ دل را می افروزد :
ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل بیفروزی
فرشته همواره ما را حفظ مي كند و موهبتي الهي است- لازم نيست او را برانگيزي. تا زماني كه زيبا به جهان مي نگري ، فرشته ات همواره مرئي است. فرشته تو همين رود است، آن كارگران در مزرعه و آن آسمان آبي.اجداد ما آنرا فرشته نگهبان، فرشته حامي يا فرشته محافظت مي ناميدند.
شيطان هم يك فرشته است، اما نيروي ازاد و طغيانگر است. ترجيح مي دهم او را پيام آور بنامم، چون مهم ترين راه ارتباط تو با جهان است. پيام آور خدايان.
عرصه فعاليت او تنها در سطح مادي است. او در طلاي كليسا حضور دارد، چون زر از زمين مي آيد و زمين قلمرو اوست. در كار ما و در رابطه ما با پول حاضر است.اگر او را به حال خودش بگذاريم ، به پراكندن خويش ميل دارد. اگر برانيمش، تمامي حسن هايي را كه هميشه مي تواند به ما بياموزد، از دست مي دهيم، او از جهان و آدميان بسيار مي داند. اگر شيفته اش شويم، ما را تسخير مي كند و از نبرد نيك بازمان مي دارد.
پس تنها راه رويارويي با پيام آورمان، پذيرفتن او به عنوان يك دوست است... شنيدن توصيه هاي او و در هنگام لزوم درخواست كمك از او ، اما هرگز نبايد بگذاريم او قواعد بازي را به ما ديكته كند.
برگرفته از كتاب: خاطرات يك مغ (پائولوكوئليو )
من فرزانه نيستم و از كبود تازيانه ها چيزي نمي دونم.
كودكي كه لنگه كفشش را امواج از او گرفته بود روي ساحل نوشت :
دريا دزد است
مردي كه از دريا ماهي گرفته بود روي ساحل نوشت:
دريا سخاوتمندترين سفرة هستي است
موج دريا آمد و جملات را با خود محو كرد و اين پيغام را به جا گذاشت :
برداشت ديگران در مورد خود را در وسعت خويش حل كنيم
می دونی که من اصلا زندگی و خوشیها و شادیهامو.. و هیچ چیز زندگیمو به هیچ کس و هیچ چیز وابسته نمی کنم ولی گاهی اوقات که کمی دلم میگره یاد غربت و ... می افتم و جالبه که اون موقع مثلا دختر عمه ام که اینجاست یا دختر خاله ام و بمن بعد از مدتها یاد اونها می افتم اونها هم نیستن و رفتن مسافرت و دقیقا همین موقع کلاسام تعطیل می شه و کمرم به دلایل ناشناخته درد میگره و من نمی تونم برم کوه یا دوچرخه سواری و دوست عزیزم هم نیست تا نازمو بکشه و منو دلداری بده اونوقته که یادم میاد کجام
تعطیلی سه شنبه باعث شده که دوستها و تک و توک فامیلی که اینجا داشتم همه برن مسافرت و ولایت خودشون، و از همه اینها بدتر رفتن دوست خوب و مهربونم که میترسم بهش بگم عشقم به ماموریت یک هفته ای به خارج از کشور ، احساس تنهایی مو به نهایت خودش رسوندهالبته از اونجائیکه من هرگز کم نمیارم سه شنبه رو با فیلم نگا کردن گذروندم، از خونه بیرون نرفتم چند بار اومدم زنگ بزنم یه برنامه ای بذارم ولی منصرف شدم( خواستم بخاطر نبودن عشقم کمی تو خودم باشم ) میخواستم تنها باشم تا تنهایمو بیشتر حس کنم
عصر چهارشنبه بعد از ساعت کاریم رفتم دنبال علاقه ام یعنی خریدن کتاب تا این دو روز رو با کتاب بگذرونم، پیاده رفتم تا کمی هم قدم بزنم و از هوای سرد پائیزی لذت ببرم ... مایحتاج این دو روزم رو هم تهیه کردم تا دیگه از خونه بیرون نیام ، خاطرات روسپیان سودازده من (گابریل گارسیا ) خیلی دوسش داشتم یعنی دوبار پشت هم با دقت کلمه به کلمه اش رو قورت دادم تا خوابم گرفت
امروز -پنج شنبه - کمی دیر از خواب بیدار شدم ، هرگز نمی تونم در مقابل خواب شیرین صبح که چه عرض کنم، ظهر مقاومت کنم اونم تو این هوا ...
استادان بسیار زندگی های بسیار ، خیلی ذهنمو مشغول کرده ، دنبال جای خودم و گذشته ام می گردم!!!!!!!!!!!
یه طرح نیمه تموم با ذغال دارم که کمی هم در طول روز به اون سر می زنم و خودمو ذغالی میکنم ، عجله ای واسه تموم کردنش ندارم یعنی کمر دردم اجازه نمیده مدت زیادی بشینم پاش
ساعت ۱۲:۴۵ دوست خوبم بهم زنگ زد خیلی خوشحال شدم، کمی واسش اشک ریختم البته در خلوت خودم ، اون اصلا باورشم نمیشه من گریه کردن بلد باشم
یه کتاب دیگه دارم نان و شراب که امشب شروع میکنم به خوندنش
تنهایی خیلی هم بد نیست گاهی اوقات لازمه و گاهی هم جالب، مخصوصا وقتی کارت بشه کتاب خوندن ، خوردن ، خوابیدن و دوباره خوردن ، خوابیدن ، کتاب خوندن
آدم باید از همه چیز لذت ببره