تبليغاتX
* دختری با افکار بلوند *

* دختری با افکار بلوند *


چندپست پیش نوشته بودم که تو نوشته های آینده میخوام دلیل نفرتم و از تولدم بنویسم ! امشب شب دردناکی برای من . شب نکبت تولدم ! ۱۲ شب ۱۵-۱۶ آبان ۶۰ آرزوی پدر مادر من با به دنیا اومدن یه دختر یکی یه دونۀ ته تاغاری به حقیقت پیوست ! طفلیا نمیدونستن من قراره چه دیوونۀ خل و چلی بشم !وگرنه هیچ وقت از اومدنم ذوق نمیکردن اونقد ! بابای من متاسفانه یا خوشبختانه خیلی رو تولدای من حساس بود ! اونقدر که هر سال باید جشنای آنچنانی میگرفت برام و بهم میگفت حتی وقتی هم که ازدواج کردی به شوهرت میگم تولدات پای خودمه ! هنوز اون شب جشن آخری که من احمق وسط کادوهای رنگ و وارنگم نشسته بودمو و بابا جلوم ایستاده بود و با چشمای پر از اشک این حرف و به من و مامان و مامان بزرگم میزد یادمه ! آخرین جشن تولدم مصادف بود با اولین ماههای ورودم به دانشگاه ! با یه عالمه دوستای جدید ! هنوز لحظه ای و که بابا با کیک تولدم وارد اتاق شد و دوستام دیدنش یادمه ! بچه ها همه تو کف تیپ بابام بودن و می گفتن وای فرزانه چه بابای خوش تیپی داری ! چقد جوونه اصلن بهش نمیاد ۵۵ سالش باشه ! گفتم آره میدونم همه میگن ! چقدر اون شب خوش گذشت ! چقد بریز بپاش کردم ! یادمه اونروزا از دوماه قبل برای بابا شمارش معکوس میذاشتم و هر شب میگفتم بابا ۵۲ روز مونده ها ...۳۰ روز مونده ها ... و همیشه بابا میخندید و میگفت من هرچی یادم بره اونشب و یادم نمیره !
وای خدا ! وقتی به بچه بازیای اونموفم فک میکنم خنده م میگیره ! چه عالم بی خبر و خوشی داشتم ! هیچوقت فک نمیکردم روزایی بیاد که از تولدم متنفر بشم و از یه هفته قبلش کارم فقط بشه اشک و اشک و اشک و اشک ....
من آدم خرافاتی ای نیستم ! اما خب به خیلی چیزا اعتقاد دارم ! اونموقع وقتی درست یک هفته بعد از تولدم بابا کارش به بیمارستان کشید و افتاد تو تخت بعضی از حسودای فامیل بهم گفتن همش بخاطر ریخت و پاشا و کارای تواِ ! نمیخواستم باور کنم ! اما ضمیر ناخوداگاهم باورش کرد و الان سالهاست که خودمو مقصر میدونم ! هرسال روز تولدم ساعتها میرم پیش بابا و زاااااااار میزنم و بهش میگم که چقد پشیمونم ! و چقد دلم میخواست بود و فقط بود .....
دلم خیلی گرفته ! داغونم . از امشب از امروز بیزارم . دلم میخواد های های گریه کنم اما نمیتونم . دلم خیلی گرفته .... خیلی .... هرسال آرزوی تولدم اینه که عمرم زیاد نباشه ! چون این دنیا و سیستمش و دوست ندارم ! دست خودم نیست ! حتی قشنگترین لحظه هاش پر از ترس و اضطرابه و من نمیخوامش !

برای خدا نوشت : خدایا ..... من از تو به خاطر همه چی ممنونم ! بخاطر پدری که داشتم ..... مادری که دارم ..... خودم ..... تو ..... زندگیم ..... بخاطر همه چی ممنونتم ! اگه اینارو گفتم معنیش فقط ناتوانی منه در پذیرفتن و کنار اومدن ! تو با همۀ بدقلقیات دوس داشتنی و خواستنی هستی ! دلم گرفته .... کمکم کن خدا .....

برای بابا نوشت : بخاطر همه چیزایی که بهم دادی و هنوزم میدی هزاااااااااار هزار بار ممنونتم ! تو خیلی بیشتر از وظیفۀ یه پدر برای ما زحمت کشیدی ! خیلی بیشتر ! اونقدر که هنوزم از خیلی از بچه هایی که پدر دارن مرفه تر و بی نیازترم ! و این فقط و فقط بخاطر زحمتای تواِ  بابای نازنینم ! دلم لک زده برا بغل گرم مهربونت ! خنده های قشنگت ! آرزوهای بلندت برای دخترت ! دعا کن بتونم زحمتای تو و مامان و جبران کنم ..... این آرزومه بابا ..... دعام کن ..... دعای تو بهترین هدیۀ دنیاس برام بابا  ..... بهترین .....

براي پدر .....

چراغ خاطره هایت هنوز نورانی ست
هوای دل زغم تو هنوز طوفانی ست

توابر زود گُریزی که از گذشتن ِ تو
میانِ کوچۀ چشمم هنوز بارانی ست

ازآخرین دم ِ آغوشِ جسمِ بیجانت
شمیمِ جزء به جزءام هنوز ریحانی ست

اگرچه رفته ای اما به حرمتت تنِ من
به زیر ِ سایه ات ای گُل هنوز گلدانی ست

از آن خزان که تو رفتی،هوایِ کلبۀ دل
شکسته سرد و خموش و هنوز احزانی ست

بیادِ بوسۀ تو، دستِ گرم و لبخندت
دریغ و درد به قلبم هنوز مهمانی ست

برای آنکه نرنجند دیگران از من
ببین که هِق هِق ِ چَشمم هنوز پنهانی ست

به پشت میلۀ اندوه و ماتم و غُصه
دل ِ شکسته غمینم هنوز زندانی ست

از آن زمان که تو رفتی ستونِ خانه شکست
زِ غیبتِ تو در اینجا،هنوز ویرانی ست

ز ِ  جشن ِ آخر ِ میلادِ من فضای خیال
ز ِ خاطرش به خزان و هنوز آبانی ست

ادای ِ دِین ِ تورا تا ابد اگر کوشم
به پای ِ من همه عمرت هنوز قربانی ست

چقدر این دل ِ تنها برای ِ تو تنگ است
به شانه ام غمِ هجرت هنوز کیهانی ست

چگونه باور ِ این رفتنت کنم کاین دل
اسیر ِ گنگی و گیجی هنوز حیرانی ست

بخوان سُرودۀ پُر سوز ِ من که هر حرفش
به یادت ای گُل ِ پَرپَر هنوز بارانی ست

کلید ِ ذکر و دعایت گشاید آن بابی
به پیشِ من که سرایش هنوز بستانی ست

بگیر دستِ مرا نازنین پــــدر  که سزاست
مرا گدایی و قَدرت هنوز سلطانی ست

 

 عذر نوشت : بخاطر جواب ندادن کامنتها خیلی خیلی شرمنده م ! حالم بهتر شد حتمن میام !


دوستای گل مهربونم که همیشه با حرفاتون آرومم کردین ! ما یه مریض جواب شدۀ بدحال داریم ! خواستم از شما با دلای پاکتون بخوام برای شفا و آرامشش دعا کنید ! این روز ممکنه برای هرکدوم از ما پیش بیاد فک کنین که در اون لحظه چقدر محتاج دعاییم ! بخاطر خودمونم که شده بیاید برای همۀ مریضا و این مریض معصوم ما دعا کنیم ! یه دنیا ممنونم

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 1:35 قبل از ظهر توسط فرزانه



داغ می نهم .... پشت قلبی را .... که در تپشهایش ..... نوای اعتماد ..... بنوازد !!!!! 

 

غلط کردم نوشت : داستان اون مرغابیه و لاک پشت اسگله رو یادتونه تو کتاب فارسیمون ؟ امشب به معنای حقیقی درکش کردم و فهمیدم که آخ چه خوب گفت که لعنت بر دهانی که بیجا باز شود !

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 4:12 قبل از ظهر توسط فرزانه



امروز بهترین دوست دورۀ دانشجوییم با شوهرش که اونم هم دوره و دانشگاهمون بود و نینی گودولوی تو دلش اومدن دیدنم ! وای خدا اینقده خوشحالیدم که ۳ متر از جا پریدم ! خیلی غافلگیرانه بود ! کلی حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم به خودمون و خاطره هامون ! یهو فک کن وسط اوج خنده و مسخره بازی دوستم با قیافۀ کاملن جدی زل زد بهم و گفت :فرزانه .............. تو چرا زمان دانشگاه با هیشکی دوست نشدی ؟ من به این موضوع خیلی فک میکنم ! بعد رو به شوهرش کرد و گفت : یادته چه موقعیتایی و ندیده میگفت نع ؟! خداییش وسط اون مسخره بازی نتونستم جلوی خندیدنم و از دیدن قیافۀجدیش بگیرم !  بهش گفتم وای خدا چه جالب ! من فک میکردم فقط این موضوع رو مخ خودمه ! نمیدونستم توهم بهش فک میکنی ؟ بعد شوهرش که مثلن میخواست نقش تهویه رو بازی کنه و هوای مارو عوض کنه با سری پایین ( که مبادا چشمش تو چشم من بیوفته و من بفهمم دلیل حرفش و ) گفت : اینجوری فک نکنین ! حتمن قسمت بوده تنها باشه ! بعد از شنیدن این جملۀ قصار احمقانه دیگه نتونستم قهقهه نزنم و گفتم : نه برادر من ! اینو که نمیگن قسمت ! میگن حماقت !  
علیرغم اینکه جدن از دیدن یکی از بهترین آدمای عمرم فوق العاده خوشحال شدم ! اما ... امروز یه حسی شدم ! یه جور افسوس ! نمیدونم ! دلم میخواست .... ! ولش کن ! فقط از خدا میخوام در آینده هر وقت سر به عقب برگردوندم و تصمیمات و کارامو مرور کردم دیگه احساس پشیمونی و افسوس نداشته باشم ! و این بغض لعنتی دودستی دور گلوم حلقه نزنه ! دلم میخواست یه آدم با تجربه و فهمیده و دنیا دیده ای میشناختم با ریش سفید بلند  ( اینو گفتم تهویه کنم حالتونو  ) که میتونستم باهاش حرف بزنم مشورت کنم و ازش بخوام بهم بگه چی کار باید بکنم که در آینده از گذشته م راضی باشم ! جای یه همچین کسی تو زندگیم خیلی خالیه ! یه کسی که بدونم اگه پیشش درد دل و چاره جویی میکنم از ناراحتیام ناراحت نمیشه و من با خیال راحت میتونم سفرۀ دلمو براش وا کنم ! نمیدونم برم پیش استادم یا نه ؟! ولی واقعن کاش میشد تو دامن خدا سر گذاشت اشک ریخت نوازش شد کمک خواست درد دل کرد چاره جویی کرد و بعد راهنمایی شنید ! دلم ازون بغلا میخواد ! ازون امنیتا ! خدایا ..... تو بهم بگو ..... اینیو که هستم دوست داری ؟ قبول داری ؟ با کارام موافقی ؟ راهمو میپسندی ؟ تصمیمامو تایید میکنی ؟ بهم بگو خدا ..... مثل همون قدیما باهام حرف بزن ..... باهام حرف بزن خدا ..... تو بگو من چی کار کنم خداجونم ..... تو بگو   

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 2:12 قبل از ظهر توسط فرزانه



دارم فک میکنم چه بده آدم از روز تولدش ماه تولدش خاطرات تولدش و کلن تولدش متنفر باشه ....  دلیلش و بعدن میگم !  نگفتمم مهم نیست ؟؟؟؟ نع ! مهم یا غیر مهم میگم !  چرا ؟ چون تنها بزرگترین دلیل وب نویسی من همینه ! چون در دنیای حقیقی عمدتن نقش بازی میکنم و نمیخوام ناراحتیام و جار بزنم در نتیجه ضمیر ناخوداگاهم دچار تورم و آمفاکتوس میشه و چاره ای ندارم جر اینکه بیام و اینجا غر غر کنم ! حداقل اینجوری یه کوچول سبک میشم و برا فردام و مواجه شدنم با خانواده و دوستان انرژی میگیرم و میتونم بهتر ناراحتیامو پنهون کنم ! خب دلم براشون میسوزه نمیخوام بندگان خدا رو با ناراحتیام عذاب بدم ! دلیل بعدیشم اینه که حس و حال یه تجربیاتی که برام تاثیر گذار و آموزنده و سرنوشت ساز بوده میخوام همیشه برام زنده بمونه که اگه زمانی تو وجودم کمرنگ شدن اینجارو بخونم و برام رفرش بشن ! واسه همین حتی اگه هیشکی ام نوشته هامو نخونه مهم نیست ! من برا خودم مینویسم و دلم !

 

پ.ن : گفتم که این هفته داغونم !!!! اه اه چه مزخرفاتی آپ کردما ! خودمم حالم بد شد ازینهمه موج منفی به خورد بنی بشر دادن ! ای مرده شور این هفته رو ببرن که منو مثه دخترای لوس ۶ ساله دل نازک کرده که به تلنگری فرو میریزم !!!! احتمالن یکی دو تا پست داغون دیگه در این دنیای مجازی دارم تا کلن ضمیر ناخوداگاهم از درد و مرضاش تخلیه بشه و در طی روز عزیزان دنیای حقیقیمو عذاب ندم !  تحمل بفرماید تا ما دوباره زنده شویم !  

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 3:38 قبل از ظهر توسط فرزانه



میدونی چی بدتر از دیدن و چشیدن اتفاقا و حوادث بد تو زندگیه ؟؟؟؟ اینکه حتی یه گوش صبور و مهربونم برا درد دلات نداشته باشی .... که بهت نگه ضد حال .... که وسط درد دلات خمیازه نکشه .... تیکه نندازه .... و به تویی که خودتو خفه میکنی که تا جایی که میشه جلوی ریختن اشکاتو بگیری نگه آبغوره گیر .... فک نکنه داری نقش بازی میکنی و واسه لوس گری خودتو مچاله میکنی که مگه چشات نم برداره ! اونوقته که ترجیح میدی رو پای خودت بشکنی اما باعث حتی آزردن گوش کسی هم نشی ! اونوقته که می فهمی چقدر بده که نفهمن تو داری به خودت فشار میاری که اشکات نریزه اما اونقدر دلت پره که یکی دو قطره ش از چشات سر ریز میشه .... چقدر بده که فک کنن توی آبانی محکم خوددار داری به خودت فشار میاری که مثلن واسه جلب ترحم دو تا دونه اشک بریزی ! وای خدا ! یادم نمیاد تو عمرم این کارو کرده باشم ! همیشه از التماس کردن و ضعف نشون دادن و جلب ترحم و ادای آدمای بدبخت و در آوردن بدم میومده ! میدونی ؟ هر دوشون اشکن ! اما بخدا عیارشون یه عالمه با هم فرق داره ! من حتی به دامن خدا هم برا چالوسی و نقش بازی کردن و جلب ترحم و ریاکاری اشک تمساح نریختم ! همیشه تا جاییکه تونستم سعی کردم اشکامو قورت بدم ! اونقدر پلک بزنم که خشک شن ! چون نخواستم از خودم ضعف نشون بدم ! نخواستم محبت کسی و با اشک بخرم ! چون این محبت از جنسای بنجول دروازه غاریم بی ارزش تر بوده برام همیشه ! روزایی و یادمه که تو روضه ها و مراسمایی بودم اما واسه اینکه ادای قدیسه ها رو در نیارم صاف نشستم و اشکی هم نریختم ! شبایی هم به یاد دارم که وسط نماز شبم اونقدر حضور خدارو حس کردم که به هق هق افتادم ! و اون هق هق تنهاییمو هزار باااااار به اشک ریاکارانه تو چش و چال دیگرون ترجیح دادم ! برام حرف مردم مهم نبوده هیچوقت ! اذیتم کرده اما راهم و کج نکرده و مسیرمو تغییر نداده ! اهل سیاست نبودم و نخواستم باشم ! سعی کردم حرف نزنم و عمل کنم ! اما حالا امروز ... شاید یکی از دلایلی که باعث شده من هنوز برای از دست دادن پدرم تو تنهاییم زاااار بزنم این بوده که اون روزایی که وقتش بود بخاطر مامان جلوی اشکامو گرفتم ! از همون سن کمم خواستم محکم باشم و کاری کنم مامان بجای بابا بتونه بهم تکیه کنه ! حتی مشکی نپوشیدم ! واسه همینه که این موضوع هنوز برا دل خودم حل نشده ! بگذریم ! منظورم از گفتن این حرفا اینه که برا آدمی مثه من که همیشه از گریه کردن و زر زر کردن و ناله زدن و دق خوردن ( علی الخصوص جلوی چشمای دیگه ) بیزار بوده خیلی سنگینه بشنوه کسی بهش بگه داری واسه مظلوم نمایی و جلب ترحم و محبت و گدایی اشک میریزی !!!!
به خودم قول دادم دیگه واسه احدی درد دل نکنم ! دیگه حتی برا نزدیک ترینامم که البته به تعداد نصف انگشتای یه دستمم نمی رسن از ناراحتیای بزرگم نگم ! تو این دنیا باید کور باشی کر باشی لال باشی دیوونه باشی تا بتونی زندگی کنی !
یادمه بابا اونموقعا همیشه وقتی بهم میگفت محکم باش احساساتی نباش همه چی یاد بگیر مستقل باش قوی باش ..... بهش میگفتم چرا بابا ؟ فک میکردم اون همیشه هست تا مثل یه کوه پشتم باشه و با همه ی بدیام دوسم داشته باشه ! فک میکردم وقتی کسی میاد میگه طاقت دیدن اشکاتو ندارم همیشه مثه باباس که حقیقتن هیچوقت تحمل اشکامو نداشت ! اون میدونست اشکای من تنها برای اونه که رنج آوره ! برای دیگران آبغوره س !!!! حالا میفهمم این زندگی زندگی نیست میدون جنگه .... جنگله .... پر از بیرحمی .... پر از بی مهری ....
اینروزا وقتی به حرفای بابا فک میکنم به خودم میگم تا زمانیکه از لحاظ کاری کاملن مستقل و ثابت نشم فکر ازدواجم نمی کنم ! اونم تو این دوره ! چون هیچوقت دلم نخواسته به هیچ دلیلی چه مادی چه معنوی آویزون یه پسر باشم ! رو دلم پا گذاشتم اما رو خودم و شخصیتم هرگز ! بابا میگفت همیشه تو هر کاری بدترین حالتشو هم در نظر بگیر ! اگه شد که فبها وگرنه از حالا شرایطتو برا شکل بدش آماده کن که نه اونروز وامونده و خر تو گل مونده بشی و نه  ضربه ی روحیش شوکه ت کنه !
امروز فهمیدم تو این روزگاری که حتی انتظار داشتن یه گوش صبور آرزوی محاله باید خیلی بیشتر ازینا محکم و مستقل و خوددار بود ! و گرنه کلاه که هیچ خودتم پس معرکه ای !!!!
فک میکنم همین کلمه های ساکت و مهربون بهترین کسایین که درد دلتو به دوش میکشن و سبکت میکنن و بهت یاد میدن و یاد آوری میکنن که باید تنهاییتو بپذیری و خودتو دلخوش نکنی !
نمیدونم ! شایدم دیگران حق دارن ! به اونا چه زندگی تو پر از درده . مگه ضامن شدن که حل المسائلت باشن ؟یا ذهنشون و درگیر مشکلات تو بکنن و اعصابشون و بخاطر دلت خش بندازن ؟ آدم تا یه حدی تحمل شنیدن مشکلات دیگرون و داره ! ازون ببعدش دیگه میشه پررویی و پرتوقعی ! منم که هیچوقت دوست نداشتم زیر بار منت کسی باشم ! یا سربار کسی باشم ! پس بقول شاعر چاره ای نیست جز اینکه مدام به خودم بگم :دلا خو کن به تنهایی .... دلا خو کن به تنهایی .... دلا خو کن به تنهایی .... دلا خو کن به تنهایی ....

برای خدا نوشت : از امشب به بعد حتی از گریه کردن پیش تو هم مشمئز میشم ! میترسم تو هم فک کنی اشکام اشک تمساحه ! اینو بیخیال ! شکرت میکنم خدا شکر ..... بی نماز بی وضو بی سجاده بی سجود بی معامله و چاپلوسی همین قدر ساده همین قدر جدی بدون حتی یه قطره اشک

برای بابا نوشت : صدای قلبمو می شنوی ؟  دختر لوس کوچولوت بزرگ شده !  قول میده همونجور که میخواستی قوی باشه  و ..... محکم و .....  مستقل و .....  نترس و ..... فرزانه .....  

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 3:31 قبل از ظهر توسط فرزانه



برادر بزرگم مدتهاست تنها زندگی میکنه . امشب ساعت ۲ همسایه ش به فرامرز زنگ زد گفت دچار گاز گرفتگی شده ما بیهوش رسوندیمش بیمارستان . خدا خیلی رحم کرد ..... فرامرز نذاشت من برم باهاش بیمارستان ! الان نیم ساعتیه که بهوش اومده ! ۴ ساعتی میشه که با صدای خفه دارم گریه میکنم تا مامان متوجه نشه ! عجیب اینکه نیم ساعت بعد از رفتن فرامرز مامان با صدای ناله و گریه ی بلند از خواب پرید و هرچی بهش گفتم خواب چی دیدی نتونست بگه !  احساس میکنم ده سال به مرگم نزدیکتر شدم ! قلبم مغزم قفسه ی سینه م بدنم به معنای واقعی درد میکنه . احساس میکنم دیگه قدرت سابق و برای تحمل ناراحتی ندارم . اونقدر که اگه اتفاقی برام بیوفته اول از همه خودمو خلاص میکنم . شکایتی از خدا ندارم ! این زندگیه اما روح من اونقدر ضعیف شده که دیگه تحمل این چیزا رو نداره ! منی که از گریه متنفرم الان ۴ ساعته اشکم بند نمیاد ! احساس میکنم خورد شدم داغون شدم  له شدم شکستم .... امشب بعد ۵-۶ سال دوباره رفتم سراغ قرصای نفرت انگیز اعصابم ! آدم تو این زندگی نکبتی هرچی تنها تر باشه تعلقاتش وابستگیاش مسوولیتاش عزیزاش عشقاش کمتر باشه کمتر درد میکشه و راحت تر میمیره ! من واقعن خسته م ! نمیدونم اما قدرت تحمل این دنیا و بازیاش از عهده ی من خارجه ! انگار بریدم . من این فرزانه ی ضعیف رو نمیخوام .... نمیخوامش !

 خدای من ... کمکم کن ..... نمیدونم چجوری ! تو میدونی ..... تو کمکم کن .....

بچه ها دعا کنید برام ..... برا داداشم دعا کنید

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 6:9 قبل از ظهر توسط فرزانه



داشتم در سکوت شب می کتابیدم و رادیو پیام گوش میدادم ..... (اصولن من مطالعات درسی رو در شب و همراه با گوش کردن موزیک یا رادیو خیلی دوست میدارم ! یاد بابابزرگتون افتادین ؟ عیب نداره ! خدا رحمتشون کنه جمیعن ! ) آقای مجری یه شعر از سعدی نازنین خوند که دلم نیومد تو وبلاگم ننویسمش ! برا جوونیمون خوبه :
هر دم از عمر می رود نفسی                                                          چون نگه میکنم نمانده بسی
ای که پنجاه رفت و در خوابـی                                                          مگـــــــر این چند روزه در یابی

نق نوشت : این هفته به دلایلی اعصاب ندارم ! و بسیییی دلتنگ هستم .... دلتنگ .... دلتنگ .... دلتنگ ....

برای بابا نوشت : هنوز اون شب .. اون صحنه .. صورت مهربون و لبخند قشنگت .. دستای گرم کیک به دستت رو یادمه .. مدام میبینمش .. ازت ممنونم .. دارم تلاش میکنم ..... که خوشحالت کنم .. که اونی بشم که دوست داشتی ..... برام دعا کن

برای خدا نوشت : تنهام نذاریاااااااااااااا ! میدونی که چقد نیاز دارم بهت ؟ آره ؟ کمکم کن ! میدونی چی میخوام  .....کمکم کن ..... بذار سرم جلوی تو  بلند باشه ..... بلند ..... مثل آسمون ..... بذار صورتم مقابلت روشن باشه ..... روشن ..... مثل آفتاب ..... کمکم کن   

 

 

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 2:56 قبل از ظهر توسط فرزانه



راستش نميخواستم آپ كنم ! يهو هوس كردم بيام و يه چي از مخم در كنم ! اين روزا بد هواي دورۀ دانشجوييمو كردم ! دلم ميخواست هميشه تو اون حال و هوا ميموندم ! به بچه هايي كه ميرن مدرسه و درس ميخونن حسوديم ميشه ! دلم هواي كلاس و معلم داره ! خداييش هيچي لذت بخش تر ازين نيست كه بشيني سر كلاسي كه درس مورد علاقت و استاد مورد علاقت توشه ! بعد غرق حرفاي استادت بشي و تا به خودت بياي يهو ببيني كه زمان بخار شد و كلاس فينيشد ! يادمه سر كلاس شعرمون يه استاد جيگر داشتيم با لهجۀ بريتيش عالي !‌ زن فوق العاده اي بود ! ازونايي كه هميشه ايده آل ذهن من بوده ! يه خانوم خوش تيپ خوش رو با سواد خوش اندام مهربون كه در عين اينكه زن كاملي براي شوهرش بود اما حقوق خودش رو هم حفظ ميكرد ! وقتي مدير گروه شد بعد يه ماه انصراف داد ! گفتيم استاد چراااااااااااااااااااا ؟ گفت عزيزاي من ، اونجوري كه دلم ميخواست نميتونستم به شوهرم و بچه هام برسم ! بعدم اينكه اونجوري كمتر ميتونستم با شمابچه ها باشم ! همه چيز حقوق و مقام و مزايا نيست ! من كه دورۀ دانشجوييم هيچ وقت اهل دوست پسر داشتن و شيطنت نبودم و تو دنياي خودم بودم ، اما هميشه دختراي ديگه رو نصيحت ميكرد و نگران اين بود كه ضربۀ احساسي نخورن ! هميشه برامون شعراي فمينيستي انتخاب ميكرد ! يادمه سر دو تا از شعراش تو كلاس به گريه افتادم ! يكيش شعر daddy بود اثر سيلويا پلاث !‌يه  شعر فوق العاده كه شاعر در اون پدرش رو بخاطر مرگش سرزنش ميكنه !‌ استادمون اونقدر با اون لهجۀ شيرين و بي نقصش اين شعرو با احساس خوند كه نتونستم جلوي اشكامو بگيرم ! يادمه هميشه سر كلاساش تو حلق استاد ميشستم ! جلوي جلو ! تنها كلاسي بود كه با همۀ بدبختياي اون دوره م كه مربوط ميشد به مريضي و فوت بابا و جريانات بعد اون يه جلسه شم از دست نميدادم ! حيف از دورۀ دانشجوييم ! متاسفانه من جز ناراحتي ازين دورۀ طلايي هيچي نفهميدم ! دقيقن از ترم يك بابا مريض شد و من تمام روزهاي قشنگي و كه بچه ها با هم بودن تو اتاقاي بيمارستان ميگذروندم ! واسه همين برام عين يه عقده شده ! دلم باز ازون روزا ميخواد ! مرده شور اين سيستم آموزشي ايران و ببرن با اين كنكور مسخره ش كه واسه درس خوندنم بايد حسرت بكشي ! نميدونم چرا ديگه قدرت و تمركر نشستن سر درس و ندارم ! عجيبه ! چيزي كه اينقدر بهش گرايش دارم ولي ازش در عين حال ميترسم ! بگذريم ! اين روزا كه ميبينم حال و هواي درس و كلاس همه جارو پر كرده بيشتر از هميشه حسرت اون روزا رو ميخورم و آرزوي دوباره سر كلاس نشستن رو ميكنم ! خداييش كه هيچ دوره اي لذت بخش تر از دورۀ دانشجويي نيست ! دلم میخواست میتونستم برم اونجايي كه بتونم بي وقفه و ترس به آرزوهام برسم ! اين روزا مامان همه ش بهم ميگه برو ! ولي من نميتونم ! از روز اولي كه به تشويق بابا شروع كردم به يادگيري زبان فرانسه لحظه شماري ميكردم براي روزي كه برم و درسم و اونجا ادامه بدم ! هم آرزوي خودم بود هم بابا ! بابا هم عاشق زبان فرانسه بود ! وقتي شروع كردم به رفتن به كلاس بهم گفت برو ببينم مدركتو گرفتي تو قشنگتر حرف ميزني يا من ؟! افسوس كه هيچوقت اون روز و نديد و نبود و نموند تا با اون لهجۀ روون و شيرينش بهم ثابت كنه كه جوجه تر ازين حرفام كه بخوام با بابا كل سواد بندازم ! يادش به خير ! چقدر بهم انگيزه ميداد بابا ! هميشه ميگفت دوس دارم تو همه چي بلد باشي ! مستقل باشي ! رو پاي خودت ! محكم !‌ نترس ! وقتي رفت اول از همه پيانو زدن و بيخيال شدم ! ديگه نتونستم نقاشي بكشم ! آخرين نقاشيم يه تصوير بود از مسيح نازنينم ! بابا زده بودش بالاي تختش ! خيلي خوشگل شده بود ! با همۀ وجودم كشيده بودمش !هر كدوم از دوستاش كه براي عيادت ميومدن خونه بهشون ميگفت اينو فرزانه م كشيده ها ! .......... تنها چيزي كه با جديت ادامه ش دادم فرانسه خوندنم بود ! تنها دلخوشي اون روزاي تنها و پر غمم بود ! يادمه يه روز سر كلاس فرانسه تو يه گرامر مشكل پيدا كردم ! بابا چند ماهي بود رفته بود ! هنوز باور نكرده بودم ! ناخوداگاه تو كتاب علامت زدمش و آروم با خودم زمزمه كردم : ولش كن ! شب ميرم خونه از بابا ميپرسم ! بعد انگار كه يهو همه چيز يادم بياد بي اختيار اشكام ريخت پايين ! هيچوقت فراموش نميكنم اون روزو !
حالا اين روزا انگار تنها چيزي كه ميتونه تسكينم بده و حقيقتن شادم كنه دوباره تو فضاي درس افتادنه ! خيلي بهش نياز دارم ! افسوس كه نميتونم برم ازين خراب شده ! اين روزا تا تنها ميشم مدام به اين چيزا فك ميكنم !‌ به درسم ! به كارم ! شرايطي كه الان دارم و  اصلن اون چيزي نيست كه ميخوام ! نه اينكه بده ! خدارو شكر خيلي خوبه ! اما راضيم نميكنه ! مال من نيست ! كاش قدرت تغييرشو پيدا كنم ! چقدر دلم بابا رو ميخواد .............. اغلب دوستام ازدواج كردن و بچه دار شدن ! اما من نميتونم به اين چيزا فك كنم ! ميدونم اينكارم مامان و خيلي آزار ميده !‌ اما !‌ اين اون چيزي نيست كه من ميخوام ! نميدونم بايد چي كار كنم ! اين هفته قراره برم پيش استاد روانشناسيم ! اميدوارم مثل هميشه بتونه كمكم كنه ! فقط اونقدر هميشه از مشكلاتم و اشتباهام و حماقتام و ديوونگيام براش گفتم كه ديگه روم نميشه بازم پيشش اعتراف كنم ! واسه همين فك ميكنم رفتنم پيشش بيفايده س چون بهش راستشو نميگم ! خلاصه اينكه مخم بدجوري هنگ كرده ! ازين وضعيت بلاتكليف درس و كارم بدجور بهم ريختم ! اي خدا  ............ ! فك كنم بسه ديگه ! خيلي حرف زدم ! برام دعا كنيد بچه ها ! برام دعا كنيد !

براي خدا نوشت : خدايا بخاطر همه چي ازت ممنونم ! بازم كمكم كن ! بيشتر از هميشه بهت نياز دارم ! بيشتر از هميشه ! منو براي عهدي كه شكستم ببخش ! بهم فرصت بده ..... جبران ميكنم ..... قول ميدم .....

براي بابا نوشت : لحظه لحظه تو قلبمي ! هرچي دارم الان و به هرچي مينازم و مغرورم از زحمات تو و مامانه !‌ دعا كن اوني بشم كه شما دوس دارين ..... ميدونم ناراحتت كردم .... منو ببخش بابا .... منو ببخش ....

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 5:7 قبل از ظهر توسط فرزانه |



خدايا .....

+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 3:55 بعد از ظهر توسط فرزانه



خب من كلن با عيد فطر مشكل دارم ! چون سال باباس ! ياد بدترين روز زندگيم ميوفتم ! اولين روزي كه واسه خدا شاخ بازي دراوردم و تا بابا رفت بدون اينكه بدونم عيده با اينكه تشنم نبود عمدن رفتم آب خوردم و روزه مو شكوندم ! چه كنم ؟ بچه بودم و داغون ! الانم اصن خوشم نمياد بيخودي كسي  بگه بهم هي عيدت مبارك عيدت مبارك ! يني از فوش ناموسي بدتره برام ! اصن عيد عربي به من چه ؟ اونم عرباي ضايه كه سالشون سر و ته نداره و بهارشون يهو ميوفته تو زمستون ! آخه يكي نيس بگه شما رو چه به تقويم ؟! عيد فقط مخصوص اومدن قدماي سبز و خوشگل بهاره ..... عيد فقط نوروز

اه اه !‌ اينم شد فصل آخه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدايي روزشم عين شبه ! بابا من اشتباه كردم پاييز به دنيا اومدم !‌من از پاييز متنفررررم ! متنفرررررررررررررر ! تنها دلم خوشه به صداي رعد و برق !‌ آخ كه من چقد دوست دارم اين صداي مغرور بم و ..... ديشب وقتي آسمون مي غريد با هر فريادش ميون خواب يه لبخند ناخوداگاه ميومد رو لبم ! خيلي خوب بود ..... دوس داشتم ..... ولي خداييش از حالا دلم براي بهار و تابستون ..... خورشيد و آفتاب ..... هواي گرم و روشن تنگ شده ! دلم ميخواست يه مرغ مهاجر بودم و بهار هرجا ميرفت منم دنبال خودش ميكشيد ! منم بي هيچ وابستگي و تعلقي همراهش پر ميزدم ! دقت كردين زندگي خيلي ضايس ؟؟؟؟ عين اسگلا دور خودمون ميچرخيم كه زجر بكشيم !‌ خليم بخدا ! كه چي ؟ خب باشه بابا ! زندگي زيباس ..... زندگي منم مال شما !

همش الكي دارم مسخره بازي در ميارم و مي خندم ! اما ... اين عيد فطر مسخره .... ياد روز رفتن بابا يه بغض گنده نشونده ته گلوم ! انگار دو دستي گلوم و گرفته ! چشام منتظره كه .... اما خب چون از گريه كردن متنفرم به خودم اجازه شو نميدم ! خنده هاي پلاستيكيمو ترجيح ميدم ! آره !‌ بايد بخندم ! آره ! بايد بخندم !

خيلي پست داغوني بود نه ؟ ميدونم ! شرمنده ! مغزمون و كه بريزيم رو دايره بهتر ازينم نميشه ! يه جوري بايد خالي شد از انرژي هاي زشت ديگه ! اينم يه مدلشه ! بر ما ببخشاييد !

  

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 3:55 قبل از ظهر توسط فرزانه |



نجواي ِ تو را ،
نمي توان نوشت
گرمايِ تو را ،
نمي توان كشيد
نگاهِ تو را ،
نمي توان سرود
آغوش ِ تو را ،
نمي توان نواخت
تنها مي توان
دلي داشت 
سر ريز ؛
از بوي ِ تني ،
كه بالا مي برد تورا ..... 
تا شانه هاي ِ
خـد ا .....


ديالوگ نوشت : ديشب براي بار دوم نشستم با هوس تمام فيلم استيگماتا رو نگاه كردم ! رسيد به يه ديالوگ ... جمله اي بود از انجيل ... ناخوداگاه چشمامو خيس كرد ؛ " چوبي را به دو نيم كن ، من آنجا هستم ..... سنگي را بردار، مرا خواهي ديد ! " مصداقش رو در ادبياتمون زياد شنيده بودم ! شايد خيلي زيباتر ! اما سادگي بيش از حد اين دو جمله بد به دلم نشست !  

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط فرزانه |



اين پستي كه ميخوام بنويسم و دارم با اشك شوق هم مينويسمش شايد به نظر خيلي هاتون خرافي و مسخره بياد ! شايد فك كنيد فرزانه يه دختر احساسي احمقه ! اما ! من از چيزي كه بهش اعتقاد دارم نه شرمگينم نه هراسون ! ميخوام بنويسمش كه اينجا باشه و اگه روزي پام لغزيد شايد همين پست كوچيك نجات بخشم بشه !
راستش من از زماني كه به خودم اومدم و خودم و علايقم رو شناختم ارادت و احترام ويژه اي نسبت به حضرت عيسي داشتم ! اونقدر كه خب اگه الان كسي تو اتاقم وارد بشه اينو از چيزايي كه به در و ديوار آويزونه كاملن مي فهمه ! تا جايي كه دوستام هر جا نقش و نگاري از مسيح ديدن بقول خودشون ياد من افتادن و از من گفتن !
امروز يكي از دوستام از صب بهم گير داد كه فرزانه من عصر ميخوام برم  فال قهوه بگيرم تو هم حتمن بايد بياي ! من بخاطر اينكه بايد سر كارم مي رفتم گفتم نه ! اما خب ديگه دوستم ناراحت شد و منم مجبور شدم بر خلاف ميلم برم ! چون پيش اين خانوم يك بار رفته بودم و ۹۰٪ چيزايي كه گفته بود اتفاق افتاده بود برام و نميخواستم برم و باز وسوسه شم !‌ كه خوشبختانه شدم ! چرا خوشبختانه ؟ چون تو فنجونم چيزي و نشونم داد كه از عصر تا حالا دارم شر شر اشك شوق مي ريزم ! ما نشستيم و ايشونم از همه جا و همه چي گفت ! از فوت پدرم و اسمش و همكارام و داييم و داداشم و درس و كار و عمل دماغ و لنز چشم و رنگ مو و لاستيك ماشين و خريد تلفن و ...........خلاصه پتۀ زندگي مارو به شدت ريخت رو آب ! و دوتا از چيزاييم كه گفت خيلي فوري از عصر تا حالا برام اتفاق افتاد كه كفم به شدت بريد ! حاشيه نرم ! يهو برگشت بهم گفت : يه بار كليسا رفتي سالها قبل ! درسته ؟ هيچي نگفتم ! فقط گفتم چطور ؟ گفت نميدونم آدم متعصبي هستي يا نه ! شايد خوشت نياد ! اما حتمن برو !‌من جات بودم هر روز مي رفتم ! يهو تنم داغ شد! گفتم چرااااا؟ گفت بيا فنجونت و ببين ! گفتم آخه من چيزي متوجه نميشم ! گفت جزئياتشو من برات ميگم ! خودت بيا اصلشو ببين كه اونقدر واضحه كه نياز به حرف من نداري ! منم كه داشتم از كنجكاوي ميمردم تو فنجون و نگاه كردم ! خانومه خودش گريه ش گرفته بود ! گفت تا بحال همچين چيزي نديده بودم ! باورتون نميشه اگه بگم انگار يه نفر خيلي واضح و روشن و خوش خط نوشته بود عيسي ! گفت اين آدم كنارت افتاده ! برات روشني مياره ! بعد گفت نه اينكه بگم نذرش كردي يا دعا كردي اما انگار يه جوري صداش زدي كه برات استجابت افتاده !
من ديگه تو حال خودم نبودم ! تمام تنم داشت مي لرزيد ! اشكام ديگه در اختيارم نبود ! خانومه گفت چي شد ؟ دوستم براش همه چيز و گفت ! گفت كه من چه حسي به اين آدم دارم ! حتي وقتي سريالي رو كه با هزار تا تحريف ازش ساختن ميبينم زار زار اشك ميريزم ! دوستم به خانومه گفت همين هفتۀ پيش فرزانه داشت با بغض برام از سريالش تعريف ميكرد و بهم ميگفت حتمن ببينم !‌ اما من چون اعتقاداتم فرق ميكنه خيلي علاقه اي به ديدنش نداشتم !‌ اما حالا نظرم عوض شد ! خانومه گفت منم ميترسيدم فرزانه جون هم همينجوري باشه ! چون بعضيا بهشون حتي بر ميخوره برن سمت كليسا !
راستم ميگفت ! من ازين آدماي تك بعدي متعصب زياد ديدم ! داشتم به حرفاشون گوش ميدادم ! ولی اصلن نميتونستم حتي حرف بزنم ! هنوزم نميتونم جلوي گريه مو بگيرم !
تمام مدت سر کار تو همون حس و حال بودم . از فکرش بیرون نمیومدم ! ۵ دقیقه یه بار چشمام پر از اشک میشد . وقتي برگشتم خونه تا اومدم واسه مامان بگم داداشم رسيد ! ساكت شدم ! گفت برا چي گريه ميكني خواهر كوچولو ؟ گفتم فرامرز برو تو به اين چيزا اعتقاد نداري مسخره م ميكني يا هزار تا توجيه عقل پسند احمقانه ميبندي بهش ! برو لطفن ! گفت نه ميخوام بدونم ! وقتي براش گفتم اولين باري بود كه سكوت كرد و هيچي نگفت ! فقط گفت خب تو كه بايد خوشحال باشي چرا گريه ميكني؟ گفتم بهش خوشحال ؟ دارم بال در ميارم ! باورم نميشه ! امروز وقتي داشتم از خونه مي رفتم بيرون رفتم روبه روي عكسش ايستادم و تو دلم بهش گفتم تو چقدر دوست داشتني و معصومي ! چقدر يه آدم ميتونه پاك و وارسته باشه ! چيزي نخواستم ! بقول خانومه نه دعايي كردم نه نذري ! چون خيلي وقته اعتقاد پيدا كردم كه همه چيز و به خدا بسپرم و چيزي ازش نخوام ! يني راستش نميدونم چي بخوام كه بدونم خوبه ! واسه همين فقط يه لبخند زدم و  شالم و كه تو دستام بود سرم كردم و زدم بيرون !
هنوز كه هنوزه از ديدن اون اسم و چيزي كه اون خانوم گفت تنم ميلرزه و اشك مي ريزم ! باورم نميشه ! فقط خوشحالم ! خوشحالم ازينكه مسيح مهربون صداي قلب من و شنيده و لبخندم و ديده ! هيچي نميخوام ! همين امضاي قشنگ اسمش برام دنيا دنيا مي ارزه ..... دنيا دنيا ..... خدايا ممنونم ..... ممنون.....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 1:38 قبل از ظهر توسط فرزانه |



شايد

اگر

گوشه خندِ خدا را

دستي تكان داده بود ؛

دهانش مزۀ

شهوتِ شيطان

نمي گرفت !

 
براي خدا نوشت : خب حس خيلي خوبيه وقتي به عشق تو رو دلم خط ميكشم ! اين حس و به دنيا نمي دم !  دورم نكن ! خواهش ميكنم !  با اينكه يه كم زورگويي و مرغت يه پا بيشتر نداره .... با اينكه بعضي وقتا حرص و اشك در مياري .... با اينكه ميخواي اغلب حرف حرف خودت باشه .... با اينكه با فخر بزرگيت ما روازون بالا ريز ميبيني و ريزريزمون مي كني ....اما دوس داشتني عجيبي هستي ! ميدونستي ؟

 

سوال نوشت : اگر احيانن كسي از وجود هر گونه آكواريوم در تهران و حومه خبر دارد مارا مطلع نمايد و جواني را از حسرت موقت نجات دهد ! (بجز آكواريوم جناب ثابت در كيش )

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 3:57 بعد از ظهر توسط فرزانه |



يه ستاره چيليكي افتاد رو زمين

جاش يه گل خوشگل آبي درومد

اسمش و گذاشتن : م ا م ا ن

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط فرزانه



روح ِ سركشم ؛

بی عشق ....

با گریز ِ .... مرگ نيز

زنجیر ِ تن

پاره

نمی کند !!!!

آینه ؛

پشت به نور ....

تنها سایه

می پراكند !!!!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط فرزانه |



تمام آنچه را
که می خواستم ؛
معجزۀ
بيكرانِ تني بود
كه بويِ
بكر و ..... نويي مي داد !
غافل از آنكه
تو ؛
غرق در عطش ِ .. آرامش ِ
عطر ِ خاك گرفتۀ برگهاي ِ كاهي ِ 
كتابِ دست نخوردۀ  آغوش ِ من بودي ..
كه روز به روز
بر بهايِ  حقيقتِ
خيالِ خاموش ِ ذهنت
مي افزود ..

 

X . پ.ن : باور دارين كه چشماي آدما هيچوقت دروغ نميگن ؟ هیچوقت .. ؟

 

 

+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 2:32 بعد از ظهر توسط فرزانه |


 

آيييييييييييييييييي ديشب خواب ديدم دارم فرانسه درس ميدم ... اونم چييييييييييييي ؟؟؟؟؟ سر كلاسسسسسسسسسسسس !! اونم كجا ااااااااااااااااااا ؟ جلوي استادممممممممم !!!!!!! اونم با چن تا شاگرددددددددددددد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اووووووووووووووووووووووووه يه ععععععالمهههههههههه !!!!!! آخ آخ نبودين ببينين عينهو بيلبيل فرانسه صحبت ميركردم كه بيا و ببين ! بعد الان جملاتمم يادمه هااااااا ! گرامراش همه درست درست !!!!!!! واي خدا صب كلي خوذم با خودم خنديدم ! بعدم تو آينه به حودم گفتم : فك كردي نميتونم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وقتي يه روز خيلي بهتر ازين خوابم و تعبير كردم بهت ميگم ! حالا ببين ! ( آيكون فرزانۀ مصمم و با اراده ! )حالا از همۀ اينا گذشته تو خواب جو گير شده بودم ميگفتم نهههههههههههههههه من پول نميخوام !!!!!!!!! من مجاني درس ميدم !!!!!!!!!!!!! آخ كه من تو خوابم آدم نميشم مامان !

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 12:25 بعد از ظهر توسط فرزانه


 

آخه يكي نيس بگه بچه پررو تو آخه يه هفته نشستي واسه كنكور عين آدم بخوني كه حالا استرس قبول شدن نشدن داري ؟؟؟؟ اونم ارشددددددد !  آدم اينقد پرتوقع ؟؟؟؟ واقعن كه ! دخترۀ خل و چل !
خب آخه چي كار كنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دوست ميدارم قبول شم ديگه !!!!!!!!!!
البته من اونقد از گندي كه تو كنكور و قبل كنكور زدم مطمئنم كه از حالا دارم واسه سال بعد كتابارو ورق ميزنم !  آمممٌااااااااااااااااااا بجان شما نامردم اگه شانسم بزنه و الله بختكي قبول شم و يه شام همه رو مهمون نكنم !  خدايا ميشه بگم بچه ها دعا كنن من كنكور قبول شم ؟ قاطي نميكني برام ؟ با مشت نمياي پاي چِشَم ؟ ............ ( خدا اوكي ميدهد )  بچه هاااااااااا دعا كنين من قبول شم ديگه ! خب حالا يه بارم نا برده رنج گنج ميسر شود آسمون به زمين نمياد كه ..... مياد ؟ خدايا جون من قبول كن  ديگه ه ه ه ه ه

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 4:19 بعد از ظهر توسط فرزانه


 

من آغوش ِ ..... دستهايي را ..... تشنه ام

كه امتدادشان

معصوميتِ ..... شانه هايِ امن ِ  ..... خــــــــدا ست !

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 2:54 بعد از ظهر توسط فرزانه |


چراغ خاطره هایت هنوز نورانی ست
هوای دل زغم تو هنوز طوفانی ست

توابر زود گُریزی که از گذشتن ِ تو
میانِ کوچۀ چشمم هنوز بارانی ست

ازآخرین دم ِ آغوشِ جسمِ بیجانت
شمیمِ جزء به جزءام هنوز ریحانی ست

اگرچه رفته ای اما به حرمتت تنِ من
به زیر ِ سایه ات ای گُل هنوز گلدانی ست

از آن خزان که تو رفتی،هوایِ کلبۀ دل
شکسته سرد و خموش و هنوز احزانی ست

بیادِ بوسۀ تو، دستِ گرم و لبخندت
دریغ و درد به قلبم هنوز مهمانی ست

برای آنکه نرنجند دیگران از من
ببین که هِق هِق ِ چَشمم هنوز پنهانی ست

به پشت میلۀ اندوه و ماتم و غُصه
دل ِ شکسته غمینم هنوز زندانی ست

از آن زمان که تو رفتی ستونِ خانه شکست
زِ غیبتِ تو در اینجا،هنوز ویرانی ست

ز ِ  جشن ِ آخر ِ میلادِ من فضای خیال
ز ِ خاطرش به خزان و هنوز آبانی ست

ادای ِ دِین ِ تورا تا ابد اگر کوشم
به پای ِ من همه عمرت هنوز قربانی ست

چقدر این دل ِ تنها برای ِ تو تنگ است
به شانه ام غمِ هجرت هنوز کیهانی ست

چگونه باور ِ این رفتنت کنم کاین دل
اسیر ِ گنگی و گیجی هنوز حیرانی ست

بخوان سُرودۀ پُر سوز ِ من که هر حرفش
به یادت ای گُل ِ پَرپَر هنوز بارانی ست

کلید ِ ذکر و دعایت گشاید آن بابی
به پیشِ من که سرایش هنوز بستانی ست

بگیر دستِ مرا نازنین پــــدر  که سزاست
مرا گدایی و قَدرت هنوز سلطانی ست

 
روزت مبارك باباي گلم

 

نازنینم ،پدرم ، ناز کشم ،روح ِ تو باد
                                                نزد ِ خوبان به ابد ،سبز ، در آرامش و شاد

 

 

بچه ها ممنون ميشم براي بابا يه فاتحه بخونين ! مرسي از همتون !

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 4:39 بعد از ظهر توسط فرزانه |


 

وااااااااااااااااااااااااااااااي من ميميرم واسه اين هواي دددددداغ تابستونييييييي ! من عاشق اون خورشيد خانوم گيسو طلايي خوشگلي ام كه اون بالا زلفاي بلند بلوندشو پريشون كرده رو سر مااا ! من عاششششششق اين گرماااااااااااااااااااااام ! ای جاااااااااااااااااااااااان !  تصور كن كه تو اين آتيش بازي هوا و زمين يه استخر قوي چه جججوابييييييي ميده ! به به !  خدايا مرسييييييييييي ! دوشِت دايمممممممممممممممممم ناناسيييييي !

 

X .  نکته نوشت : بجان شما نه جو گير شدم نه هيجان زده ! خواستم اينجا برا خودم اينو بنويسم كه يادم بمونه چه چيزاي خوشگلي داريم رو این زمین مهربون و نميبينيم و خودمون زشتش میکنیم ! ما موجودات دوپای پر ادعای مثلن اشرف مخلوقات !!!! البته هنوز و همچنان بر اين باورم كه زندگي انسانی و انسانها تلخ و زشت و اجباري و مزخرفه اما خداييش اين طبيعت و عناصرش يه چيز ديگه ن !

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 4:0 بعد از ظهر توسط فرزانه



در اين چهار خانه هايِ سياه و سپيدِ اجبار
در اين صفحۀ محتومـِ محدودِ ماندگار
تنها پياده است
كه پيشاپيش ِ تمامـِ مهره هايِ بزرگ
به خاك خواهد افتاد!
در اين سلولهايِ انفرادي و حقير
در اين خانه هايِ دستِ خاليِ بي سلاح و فقير
تنها پياده است
كه مجبور به عبور ِ خطوطِ مستقيمـِ محصور و
مسيرهايِ اسيري خواهد بود!
در اين صحنۀ بيرحمـِ بازي و باخت
در اين ميدانِ زاويه دار ِ بي گريز ِ تاخت
تنها پياده است
كه بر شانه هايِ بي برگ و سلاح و وعريانش
چكمۀ خاك نخوردۀ سواره هايِ ظلم را
به دوش خواهد كشيد!
و طعمـِ گس ِ بوسه هايِ قفس را
خواهد چشيد!
در اين شرط بنديِ بي شرمـِ شاه و وزير
در اين قمار ِ با وعده و قرار ِ مردانِ كبير!
تنها پياده است
كه مات و مبهوتِ جبروتِ دستهايِ بزرگِ بازيگر
در خطوطِ معيّن ِ اُريب و راست
سپر ِ قَــدَر ِ شيهۀ اسبها .... و شيپور فيلهاي پشت قلعه .... خواهد بود
و كوههايِ پر فراز ِ حاكميت را
با قطره قطره قدمهايِ بي رمق ِ خويش
براي درّه نشينان
خواهد فرسود!
در اين چهار خانه هايِ سياه و سپيدِ اجبار
در اين صفحۀ محتومـِ محدودِ ماندگار
تنها پياده است
كه پيشاپيش ِ تمامـِ مهره هايِ بزرگ
به خاك خواهد افتاد!
آري آري
تنها پياده است
كه هميشۀ روزگار
در اين بازيِ آزادي و حبس
كيش و ماتِ مدام خواهد شد!
اما
باز ...بر خواهد خاست
و به جلو... خواهد تاخت
به اميدِ روزگاري
كه در انتهاي ِ رهايي
زنجير ِ پايان صفحه را
خواهد دريد
و از خاكِ بي مرگِ افتادنش
وزير ِ هميشه بهار

خواهد روييد

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 1:15 بعد از ظهر توسط فرزانه |



امروز در زمین سخن از عشق و شور نیست
تکرار ِ مَشی ِ نسل ِ غنوده به گور نیست

امروز ، حرفهای تازه به بازار می رسد
نَقل ِ خدا و جنّت و عُقبی و حور نیست

آویختیم شیشه های سوخته به چَشم
بهر ِ نگاه ، فرصتِ لختی عبور نیست

در چار گوش ِ خانۀ پُر زَرق و بَرقِ ما
دیگر خبر ز ماهی و تنگِ بلور نیست

در خوابِ ناز، شب به سحر آرمیده ایم
در شهر ِ ما، سپیده، نوایِ زَبور نیست

در سفره هایِ خالی ِ بی "نان و عشقِ" ما
یادی زِ گلفروشِ کوچک و اهلِ قُبور نیست

بر سجده های سَرسَریِ دیر وقتِ ما
اشک و نیاز و قُربت و قلب و حضور نیست

خشکیده ماهتاب به دامانِ آسمان
اینجا که قطره ای اثر از جویِ هور نیست

آخر چه رغبتی ست به ماندن در این سراب
وقتی هنوز جِلوِه ای از آن ظهور نیست

ما چیده ایم اینهمه آجر به بام خویش
کاین خاک را اثر، ز قدمهایِ نور نیست

اما بدان که ما سحری کوچ می کنیم
از این سرای، سویِ خدایی که دور نیست

زنهار از دمی، که نشینی مقابل ِ
آن دیده ای، که بی خبر از حالِ مور نیست!

 

*****************************************************************************

X . وصيت نامه نوشت : آقا من مردم تورو جان مادرتون يكيتون بياد سر مزار من يه بوتۀ ياس بكاره !
خب مگه چيهههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خب من ياس ميخواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام !

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 0:17 قبل از ظهر توسط فرزانه |


 

سجّاده اش را ...كه مي بست ؛

خدايِ كم رنگش را !

لابلايِ طاقه هايِ ... تا خورده نخوردۀ ابريشم و آسترش ....

جا ميگذاشت !

ـ معشوق ِ مؤمن ِ! من  ـ

كه اقامۀ

يك عمــــــــــر

وفا کرده بود!!!!

 

*****************************************************************************

X . نمي دونم چي نوشت : زندگيايي كه فقط آستري شدن.....حرفايي كه وقت عمل سكوت ميكنن ! عشقايي كه وقت وصال معامله ميشن ! اعتقاداتي كه وقت امتحان الحاد ميكنن ! ما همينيم ! همين !

*****************************************************************************

X . شرح شعر نوشت : این شعر نه تنها عارفانه نیست بلکه یه جورایی زخمی ِ عاشقانه ست و در ضمن مخاطب خاص دارد نه عام و خيلي مرتبط با "نميدونم چي نوشت " نيست!البته بي ربط هم نيست ولي بهر حال... اين شعر وصف درد ديگري ست....همين!!!!

 

*****************************************************************************

X . كنكوووووووووووووووور مي دهييييييييييم !!!!!!!! :
فرزانه امروز با كمال افتخار (ببخشيد پررويي تمام) رفت نشست رو صندلي هاي خشنگ دانشگا آزاد و بيسكيويت خورد با آب و افسوس !!!! و  هي تست نزد!هييييييييي تست نزد!!!!!!

X . روز معلم :
به نظر شما چرا هيچكدوم از شماها روز معلم و به من تبريك نگفتين؟؟؟؟؟؟؟هاااااااان؟؟؟؟؟اينجوري آدم دستمزد معلم فشن جيگر با وجدان كاري  مملكت و ميده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟آخه اين درسته واقعن؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

 

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:36 قبل از ظهر توسط فرزانه |


شکسته خسته و وامانده همچو آوارم
چو نیست شانۀ تو،سر به خاک بگذارم
بریزم اشک و ببارم چو ابرهای سیاه
که از زمین و زمان از حیات بیزارم
چنان فسرده و سرخورده ام که بر خود نیز
مثال بار علف بی عیار و سربارم
میان گریه بخندم چو بنگرم بر خویش
که غافلی ز من و باز خاطرت دارم
چه زندگی چه امیدی چه قصه ای از عشق
که من ز ِ پوچی آنها ز ِ حرف بسیارم
ببین چه داد زمان دست آ خرم افسوس
مرا که از طلب شادی تو سرشارم
شَرَنگِ تهمت تلخی به کام من بخشید
که تخم رنج و فنايت به سينه  می کارم
دگر چه گویم ازین زندگی ازین جلاد
که اوست حاکم و من پای چوبۀ دارم
میان ذهن من از هر طرف نشانۀ توست
صدای پای تو هر دم رسد به افکارم
اگر به پای دلم لحظه ای تو بنشینی
بدانی از سخن درد پر ز تکرارم
گذشتم از تو چو دانست دل ندارد جوور
عیار ما،که گلی نازنین و من خارم
گذشتم از تو و تنها به عشق شادی توست
گمان مبر که به امّید دیگری یارم
گذشتی از من و افسوس لحظه ای حتی
تو باخبر نشدی ذرٌه ای ز اسرارم
ولی بدان که ندارم هراس و می جنگم
که دل به غیر تو تا روز مرگ نسپارم

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 11:48 بعد از ظهر توسط فرزانه |



تيغ مي كشيد!

هر شام؛

بر دهانِ زخمهايي كه

ازو مانده بود....

مبادا؛

روزي برسد

كه اين عشق ِ تاول زده

پوستِ نو

بيندازد!

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 2:28 بعد از ظهر توسط فرزانه |



فروردين ِ بي ثباتِ چشمهايت

اگر...

به زمستانِ تبدار ِ دلم ميرسيد؛

تمامـِ هفت بندِ وجودم را

تا آخرين كبيسۀ زمان

به پايِ شكوفه كردنت

مي گستراندم...

و تُنگِ بي قدر ِ بلور ِ تنم را

براي غلطيدنِ ماهي بي قرار ِ قلبم

ميانِ امواج ِ دستهايت 

به هزار هزار تكّه

مي شكاندم!

آه نازنين !

خوب ميدانم ؛

فصل هاست

كه از عبور ِ آن بهار

به زمانِ يخ زده ام

ميگذرد !

اما ...

در تقويمـِ .... آشفتۀ روزگار ِ من .... 

هنوز ....

چرخش ِ .... عاشقانۀ .... خورشيدِ نگاههايِ توست...

كه سكونِ مرگوار ِ دلم را

...

تحويل مي كند! ! ! !

 

*****************************************************************************

X . خيلي خوشحالم از اومدن بهار ... خدارو به خاطر همه چيز شكر ميكنم ... سال گذشته با بد و خوبش گذشت ! يه تصميمايي گرفته بودم كه خيلي هاشو انجام دادم ! فقط تو درس خوندنم به دلايل روحي قصور كردم كه قول ميدم امسال اونم جبران كنم ! براي همه آرزوي خوب بودن و انسان بودن دارم ! چون به نظرم اين همون خوشبختيه حقيقيه ! كه وقتي شب سر رو بالش ميذاري بدوني خدا شب به خيرتو با لبخند جواب ميده و پشتش و به تو نميكنه ! خوشحالم كه اگرچه ضربه زياد خوردم اما پيش خداي خودم رو سفيدم كه دل هيچ كس و نشكوندم !
از خدا براي هممممممه شادي ميخوام و سلامتي ! براي پدرم روان شاد ...  و براي مادر و برادرام سلامتي و عاقبت خوش آرزو میکنم .....

بهار همتون مبارك ! اميدوارم يه سال خوب و پاك و پر از خوبي و خدا و عشق داشته باشين !

 

+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط فرزانه |



آفتابِ داغ و تبدارت

ميانِ ني زار ِ مژگانم

سخت ....آرميده....

چنان؛

كه هر چه بر زمين نشانم

به داس ِ خشم

تمامـِ تلاش ِ گمراهم را

جوابي نيست!!!!

جز... انعكاس ِ شعاع ِ خيره گرت

بر تسخير ِ مردابِ

این چَشم ها!

آه...تيغ ِ تابش ِ ....بيرحمـِ ظهر ِ كوير....

به من بگو

از آسمانِ ....برده گير ِ بي پايانت....

چگونه بگريزم؟!

چگونه؟!

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 2:58 بعد از ظهر توسط فرزانه |



کودکِ بازیگوش ِ نگاهت....
آنچنان
پراکندۀ این و آن بود
که نمی دیدی
با هر قدمت
تکّه ای از من
زیر ِ عبورت
می شکست....!!!!
غروری....
قلبی....
صدایی....
و خِرَدی،
که آسان
خُـ ر د شد....
و من این بین
تنها....
نگرانِ آن بودم؛
که پایت

نخراشد!!!!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 0:53 قبل از ظهر توسط فرزانه |



درست همین جا ؛
به موازاتِ ... مسير ِ...همین چشمها
مقابل ِ عظیم ِ ...رنج ِ نگاهم....
سر بریدم ؛
تمامـِ وجودم را....
و تقدیم کردم
بروی دو چشم؛
قربانی بلاگردانم را
به جبٌار ِ....لایتناهی ِ..... خداییت....
تا به آتش افکنیش!!!!
که بپا کوبند 
شبهای دراز
رقاصه هایِ نو رَسیده....
در چارگوش ِ خیمۀ تو
بر محیط ِ سرخ ِ شعلۀ
این مذبوح!!!!
آه که خاموشی نیست....
آتشی را ؛
که تمامـِ سوختنش
امیدِ... روشنایی ِ ...
 
چشمانِ توست ...

 

****************************************************************************

X . شرح حال و دل نوشت : هفتۀ اول افتتاحيۀ كار با موفقيت تموم شد!خواستم همين جا تو همين صفحۀ سياهي كه دوسش ندارين قدرداني كنم از پدري كه اگرچه نيست بيشتر از هر كسي هست و فرزانه هرچه كه هست و داره از مهرباني و زحمات اوست!
روحت شاد باباي نازنينم.. .

****************************************************************************

اندر احوالات جوات بازياي عصر أقدس و اسماعيل!

از آنجايي كه ما بسيار خوش شانسيم دم در محل كارمان بين آنهمه ماشين، پلاك ماشين مارا دزديدندي و بردندي!و ما امروز به قصد تعويض به  دوغوز (دوقوز) آباد رفتندي و آنجا بين جماعت جوات و دختر نديده شان(آنهم از نوع نمك سود شدۀ جگر نشان    )  چشمكها  و نگاههاي هيز (كه البت نه از آن نگاههاي هيز ِ ملس و دلبرانۀ رت باتلري  ) بل از فُرمَتِ قلي و ممدسني بسيار نوش جان كردندي بطوريكه پس از برگشتن دچار سوء هاضمه شدنديم !
و البته در مسير برگشت و نيز در آنجا خودمان در دلمان بسيار خنديدندي كه بابااااا يكي هم عاشق ما شد! اونم يه روزه نه يكي .......چن تاااااااااااا ا  

گفتم بگم دور هم بخنديم يكم دلمون وا شه!  

+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 1:42 قبل از ظهر توسط فرزانه |


فرزانه هستم ...متولد 16 آبان 60 ... ليسانس ادبيات انگليسي و ديپلم فرانسه...

اهل معاملات تبادل لينكي نيستم ! از هر وبلاگي لذت ببرم ميشونمش كنج دل وبلاگم ! موقع آپ كردنم كسي رو خبر نميكنم ! هر كس دوسم داشت منت ميذاره و بهم سر ميزنه! قدمش رو چشم ! همين !


روح پدرم شادکه میگفت به استاد
فرزندمرا هیچ میاموز بجز عشق


مرا با اين نام پيوند كنيد:

* دختری با افکار بلوند *


HOME
E-Mail
Night Skin


Archives

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387


Links

هبوط
زلف آشفته
غريبه اي نام آشنا
كنار مي رود مه
ميرزاقلمدون
مدار صفر درجه
در به در(مستانه جونم)
مثل سيگار بعد چاي
مزخرفات بين دو سيگار
منِ بي صاحاب
كمي قهوه كمي دود
پارس بانو
خوشه
عيسي نجات دهنده عالم
خلوت خُلد خُلود
تيشه بر انديشه
بهار گناهكاران
من فرانسه میخوانم


آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازديدها :